گلشیدگلشید، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره

عشق نو پای زندگی ما

حال و هوای من و تو

توی ماه ششم بارداریم بود که متوجه یه نکته ی خیلی جالب شدم! روزایی که حالم بد می شد (حالت تهوع، رو دل، نفخ معده، مسمومیت و...) تو هم تکون ها و حرکت هات خیلی کم میشد... ولی وقتی که حالم رو به بهبودی میرفت، تو هم کم کم به حالت عادی خودت برمیگشتی و شیطونی هات شروع میشد.... توی این مدت و الان که کمتر از 2 هفته دیگه به تولدت مونده، باز هم همچنان همیجوری هستی... من از روی حرکتهای تو متوجه میشم که حالم بده یا خوب شدم..... البته وقتی که مامی اذیته و درد داره، تو هم یه خورده بدجنسی میکنی و با تمام انرژیت خودتو سفت میگیری و به همه طرف فشار میدی و اونوقته که مامی باید دستشو بذاره روی شکمش و با ناز کردن و قربون صدقه رفتن و ماساژ دادنت، ازت بخواد که ک...
10 خرداد 1391

کودکان متولد خرداد!

امروز یه مطلب خیلی جالب توی اینترنت پیدا کردم، در مورد کودکان متولد خرداد ... که توی پیوندهای روزانه لینکش رو گذاشتم که داشته باشیم... خیلی چیزای بانمکی نوشته اونجا.... وقتی که مطلبش رو با صدای بلند برای خودم و بابی خوندم، جفتمون خیلی خوشحال شدیم که قراره یه بچه ی کنجکاو و شرّ و شلوغ داشته باشیم... بعضی از قسمت هاشو اینجا کپی میکنم، که جلوی چشممون باشه و بعدا زیاد شوکه مون نکنی : این بچه‌ها به محض این‌که به دنیا می‌آیند دوست دارند بخورند! بهتر است برای دیگران توضیح دهید که این بچه‌ها ذاتا پرجنب و جوش هستند  و کاری هم از دست شما به عنوان پدر و مادر برنمی‌آید! كودك خردا...
9 خرداد 1391

هفته ای که گذشت...

توی این یک هفته که چیزی برات ننوشتم، چند تا اتفاق افتاده... هم خوب و هم بد... بهترین اتفاق هفته ی گذشته به دنیا اومدن دخمل ناز همسایه بالاییمون بود که 1 خرداد اومد خونه و من و بابی از بدنیا اومدن نی نی اونا انقدر ذوق کرده بودیم که نگووووووووووووووووو.... ساعت تقریبا 1 ظهر بود که از بیمارستان اومدن خونه... منم انقدر هیجان زده شده بودم که فوری SMS دادم به بابی و بهش این خبر خوب رو دادم، اونم کلی خوشحال شد.... شب که اومد خونه، انقدر هیجان داشت که همه ش میگفت چرا صدای گریه نمیاد... چرا هیچی نمیگن..... چرا شلوغ پلوغ نمی کنن.... میگفت: من الان انقدر خوشحالم پس بابای خود نی نی الان چقدر ذوق داره... و واقعا هم بابای نی نی سر از پا نمیشناخت.... و...
8 خرداد 1391

دغدغه های مادرانه

برات گفته بودم که شب ها خواب درست و حسابی ندارم. الان هم تقریبا 1 هفته س که جای شب و روزم کلا با هم عوض شده... یعنی شب ها تا دم دمای صبح (حدود ساعت4 صبح) بیدارم و روزها می خوابم... از وقتی که اینجوری شدم استرسم کمتر و آرامش موقع خوابیدنم بیشتر شده... بعد از خوابیدن بابی جون، همدم من میشه چت و فیس بوک و وبگردی... پایه ی ثابت چتم هم اعظم جون ه (مهربون ترین زنعموی دنیا)  ... بعضی شبا هم مجید (البته بیشتر شنبه ها و یکشنبه ها که تعطیله، دایی مجید رفته آلمان که دکتراشو بگیره) اونم با چرت و پرت گفتناش شادمون می کنه و میخندونتمون   ... و چند شبی هم هست که میثاق (پسر عموم که ترم آخر دانشگاهشه و توی اهواز در تنهایی به سر می ب...
31 ارديبهشت 1391

سکسکه های کوچولو کوچولو

کوچولوی من... وقتی ورجه وورجه کردنت زیاد میشه، بلافاصله بعدش سکسکه ت میگیره!.... خب نازنین مامان یه خورده آروم تر این ور اونور بپر که اینجوری نشی... ------------------------------------------------------------------------ البته طبق مطالعات من سکسکه برای جنین بسیار بسیار خوبه و به تکامل سیستم گوارشی و تنفسیش خیلی کمک می کنه...
29 ارديبهشت 1391

ویزیت مخوف بهداشت

دیروز رفتم بهداشت برای چکاب ماهیانه. اون خانوم مامایی که همیشه بود نبود و یه مامای دیگه بجاش اومده بود. برعکس اون قبلی که یه دختر ریزه میزه و خیلی مهربون و خوش اخلاق بود، این یکی با یه قد بلند و هیکل درشت و آرایشی غلیظ و ناخن های مانیکور در حالیکه سعی می کرد مهربون و خنده رو هم باشه، اومد سراغم برای معاینه (البته از حق نگذریم، صورت زیبایی داشت، ولی یه خورده گنده بود!) همین که رسید به من، دستاشو گذاشت بالا و پایین شکممو شروع کرد به فشار دادن، خیلی وحشتناک فشار میداد.... خیلی هم درد داشت.... هیچی نگفتم... فکر کردم که کارش رو بلده و بهش اعتماد کردم... ازش پرسیدم چرخیده؟ سرش کجاس؟ دستشو گذاشت پایین شکمم و گفت: اینجاس! دقیقا اینجاااااااا......
29 ارديبهشت 1391

دل مشغولی های من و شلوغی سر بابی

بعد از تعطیلات نوروز که برگشتیم، بابی سرش خیلی خیلی شلوغ شده، هر روز هم داره شلوغ و شلوغ تر میشه... دیروز که جمعه بوده ساعت 10:40 شب رسیده خونه!!! خسته ... گشنه... تشنه... خواب آلود... هر روز همینجوری هستیم، هر روز صبح که میره ساعت 9 تا 9:30 شب میرسه خونه، ولی دیشب دیگه رکورد زد! جدای از این که من هر روز رو تا شب توی تنهایی میگذرونم و خودمو با چیزای مختلف سرگرم می کنم و بعضی وقتا هم حوصله م سر میره، خیلی خیلی نگران خودش هستم، من دوست ندارم انقدر خودشو خسته کنه... می دونم که سر و کله زدن با بچه های مردم چقدر انرژی آدم رو میگیره و کلافه کننده س و آدم رو فرسوده می کنه... من نمی خوام انقدر خسته بشه، شبا وقتی که میرسه خونه، با این که تمام ...
2 ارديبهشت 1391