گلشیدگلشید، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره

عشق نو پای زندگی ما

گالری 1

بالاخره موفق شدم اولین گالری عکسای گلشیدم رو آپلود کنم  اینا گلچینی از اولین هفته ی زندگیِ شیرین گلشیدمه ... الهی دورت بگردم خورشیــــــــــدم کرج - بیمارستان کسری - 4 ساعت پس از تولد - گلشید و بابی امین سبد گل فوق العاده قشنگی که بابی امین برامون آورده بود بیمارستان گوشت قربونی که باباجون زحمت آماده کردنشو کشید و همه شو برای سلامتی گلشیدمون بخشیدیم به "موسسه خیریه" دومین روز تولدت ... وقتی که هنوز مژه و ابرو نداری! و صورتت خیلی پُف داره! اینجا 4 روزه شدی و موقع خواب همیشه دستای کوچولوتو روی صورتت می گیری اینجا ششمین روز تولدته و همچنان بدون مژه و ابرو عاشق اداهای قشنگِ خوابیدنتــــ...
13 مرداد 1391

قشنگ ترین صدای دنیا!

١٥ تیر 91 ... ساعت 14:05 ... مثل همیشه در حال تماشای چهره ی گلشیدم ... و لب های خندانش در خواب، برای اولین بار همراه با صدای قهقهه ی آرامی شد ... و به دنبال این صدای دلنشین ... قربون صدقه های من و مامان جــــون ... *** .: مهتای من ... دوسِت دارم :.  
15 تير 1391

دُرود به زیباترین وُرود ...

قرار بود 25 خرداد بریم بیمارستان و مقدمات تولدت رو آماده کنیم تا تو بدنیا بیای... ولی انگار تو عجله داشتی و یک روز قبل (24 خرداد) ما رو راهی بیمارستان کردی... 24 خرداد 1391 (13 جون 2012 - 22 رجب 1433) ... ساعت 13:50 ... بیمارستان کسری (کرج) ... دکتر مریم مهریزی ... پاهای کوچولوت رو به این دنیای زیبا گذاشتی... و من توی اتاق 204 تونستم از نزدیک یه فرشته ی کوچولو رو ببینمت و بغل کنم... یه فرشته ی واقعی ... پاک ... زیبا ... دوست داشتنی ... صدای اطرافیان رو میشنیدم که از زیبایی ِ این فرشته ی کوچولو تعریف می کردن... اتاق عمل یادم افتاد ... صدای اولین گریه ی تو که با صدای دکتر همراه شد : سلام خانوم کوچولوی خوشکل ... و بع...
8 تير 1391

شکرگزاری...

خورشید قشنگ زندگیم بعد از گذشت 9 روز از تولد زیبای تو، بالاخره من یخورده حالم بهتر شده و فرصت کردم تا بیام برات بنویسم... توی این 9 روز لحظات فوق العاده ای رو تجربه کردیم که همراه با لذت ها و سختی های زیادی بوده ... ولی قبل از گفتن هر چیز، باید سپاسگزار خدای مهربونمون باشیم (من، تو و بابی امین) بخاطر همه ی خوبی ها و مهربونی هایی که در حقمون داشته، بخاطر سالم نگه داشتن من و تو، بخاطر دادن گلشید زیبایی مثل تو، بخاطر اینکه از ابتدای خلقت تو مراقبمون بود و همیشه حضور آرامش بخشش رو کنارمون حس می کردم... اگه از الان تا آخرین لحظه ی عمرم رو با هر نفسم یه "خداروشکر" بگم، باز هم نمی تونم این همه لطف و بخشندگی خدای مهربون رو سپاسگزار باشم... خ...
2 تير 1391

پختن آش با اعمال شاقّه!

دیروز یه اتفاق بد دیگه افتاد... می خواستم آش درست کنم... من هیچ وقت آش رشته دوست نداشتم... از اول بارداریم چندین بار هوس آش کردم، مخصوصا توی سرمای زمستون... ولی خب هیچ وقت جور نمیشد که درست کنم، چون تنهایی از پس تدارکاتش برنمیومدم... البته 3 بار آش خوردیم: 1 بار سمیرا جون (همکار مامی) آشی که مامانش پخته بود آورد شرکت و همه خوردیم، بار دوم مامان جون از سنندج درست کرده بود و آورد که خیلی هم خوشمزه بود و کلی خوردم، بار سوم هم، زهرا خانوم (همسایه بالایی) برامون آورد که اونم خیلی خوشمزه بود... تــــــــــــــــــا دیروز که بابی خونه بود و کاری نداشت، گفت که میتونه مواد لازمش رو بخره... بابی صبح همه چیزو خرید و منم تا عصر ...
19 خرداد 1391

آخرین روزهای انتظار

توی 10 روز گذشته چند تا بشقاب رو شکستم و چند بار غذا از دستم ریخته اینور اونور و کلی کارای بی حواسی دیگه! امروز هم که دیگه بدتر از اون اتفاقا... ظرف روغن زیتون که باباجون برامون گرفته بود و روی میز ناهار خوری بود (خیلی خوشگل بود و دوستش داشتم) از روی میز افتاد و شکست ... انقدر ناراحت شدم که صبحانه زهرمارم شد و نتونستم دیگه جلوی اشکامو بگیرم... گریه م بخاطر شکستن اون ظرف نبود! از شرایطی که دارم خسته شدم و ناراحتم... برای انجام هیچ کاری تعادل ندارم ... نه می تونم درست خم شم به جلو و چیزی رو بردارم، نه حتی به چپ و راست خودمو بکشونم، نه می تونم خیلی سریع جابجا بشم مثلا از این ور میز خودمو برسونم اونور میز (آخه مگه یه میز 4 نفره چقدر طول دار...
18 خرداد 1391

سه روز دور از بابی

امشب دومین شبی ه که بابی پیشمون نیست و رفته دزفول... فردا شب حرکت می کنه و پس فردا (شنبه صبح) میرسه تهران... دلمون براش تنگ شده... تو مرا یاد کنی یا نکنی باورت گر بشود، گر نشود حرفی نیست؛ اما... نفسم می گیرد در هوایی که نفس های تو نیست...   ...
11 خرداد 1391