هفته ای که گذشت...
توی این یک هفته که چیزی برات ننوشتم، چند تا اتفاق افتاده... هم خوب و هم بد...
بهترین اتفاق هفته ی گذشته به دنیا اومدن دخمل ناز همسایه بالاییمون بود که 1 خرداد اومد خونه و من و بابی از بدنیا اومدن نی نی اونا انقدر ذوق کرده بودیم که نگووووووووووووووووو....
ساعت تقریبا 1 ظهر بود که از بیمارستان اومدن خونه... منم انقدر هیجان زده شده بودم که فوری SMS دادم به بابی و بهش این خبر خوب رو دادم، اونم کلی خوشحال شد.... شب که اومد خونه، انقدر هیجان داشت که همه ش میگفت چرا صدای گریه نمیاد... چرا هیچی نمیگن..... چرا شلوغ پلوغ نمی کنن.... میگفت: من الان انقدر خوشحالم پس بابای خود نی نی الان چقدر ذوق داره... و واقعا هم بابای نی نی سر از پا نمیشناخت.... وقتی بهش تبریک می گفتیم انگار که پادشاه دنیا بود و داشتی پادشاهیش رو بهش تبریک می گفتی....
دیروز عصر آماده شدم که برم پیششون، وقتی رفتم بالا دیدم نیستن و درشون رو هم حسابی قفل و زنجیر کرده بودن! منم ناراحت
برگشتم خونه...
خبر خوب بعدی، خلوت شدن سر بابی امین مهربونه.... که از روز جمعه یعنی 5 خرداد، زمان بیشتری رو توی خونه و در کنار ما میگذرونه... که هم من و هم تو از این موضوع خیلی خیلـــــــــــــــــــــــــــــی خوشحالـــــــــــــــــــــــــــــیم
...
و اما خبر بد... دیروز خبر دار شدیم که مادربزرگ بابی فوت کرده... بابی 4شنبه داره میره دزفول که برای مراسم روز 5شنبه اونجا باشه... من و تو هم میریم تهران خونه ی عمه جون که تنها نباشیم... ما باید 3شب اونجا بمونیم... هم دوریه بابی خیلی سخته و هم نبودن توی خونه ی خودمون توی این شرایط... با اینکه خونه ی عمه خیلی خیلی راحتم ولی الان توی شرایطی هستم که فقط توی خونه ی خودمون میتونم راحت باشم.... بی خوابی های شبانه.... گرما.... گرسنگی های همیشگی..... و .....
ولی خب چاره ای نیست...
این چند روز رو با دوری از بابی و خونه میگذرونیم... به امید شروع لحظه ها و روزهای خوب باهم بودنمووووووووون.....
گل قشنگم؛
من و بابی برای اومدنت و دیدنت و بغل کردنت و بوئیدن و بوسیدنت داریم روزها و ساعت ها و لحظه هارو میشماریـــــــــم..... و عاشقانه دوستت داریم.... 





هفته ای که گذشت...
