دلتنگی های سه نفره!
شش سال پیش همسایه ای داشتیم که می گفت پسرعمویش (که در طبقه دوم ساختمانمان ساکن بود) مهندس است و در شرکت ماموت کار می کند و وضعش خیلی خوب است!
بعد از آن همیشه و هروقت که از اتوبان کرج - قزوین رد می شدیم و من تابلوی بزرگ "مجتمع صنعتی ماموت" را می دیدم، یاد حرفش می افتدم و شاغل بودن در این کارخانه ی بزرگ برایم شگفت انگیز و رویایی شده بود.
الان قریب به یک ماه است که در "مجتمع صنعتی ماموت" کار می کنم.
تمام چیزهایی که همیشه آرزو داشته ام در محیط کاری ام داشته باشم، این جا دارم.
یک محیط کاری ایده آل که مطمئنم هر فرد جویای کار، آرزویش را دارد.
این جا همه چیز عالیست .... فقط ..... فقط ...... فقط ..... تو نیستی .... این جا تو را بسیار کم دارم .... این جا تو را ندارم ..... و این سخت ترین قسمت داستانِ من است ...
دوری و دلتنگیِ تو بدجور کلافه ام می کند ....
در تمام مدتی که این جا هستم باید سعی کنم که به تو فکر نکنم! زنگ نزنم! و نگرانت نباشم ..... دیوانه می شوم ....
********
همه از سر کار رفتنم خوشحالند، همه مرا تبریک می گویند و برایم آرزوی موفقیت دارند، ولی من قلباً احساس رضایت نمی کنم، عذاب وجدان دارم و ناراحتم .... مدام از خودم می پرسم که آیا برای سر کار رفتنم زود نبوده؟ گلشید توانایی تحمل این دوری را دارد؟ نکند ار این دوریمان آسیب ببیند یا لطمه ای به او وارد شود؟ اگر خدای ناکرده، زبانم لاااااال، دور از جانِ همه ی دردانه های عالم، اتفاقی بیفتد، هیچ گاه خودم را نخواهم بخشید و خواهم مُرد .....
هنگامی که از شرکت ماموت به مصاحبه دعوت شدم، هیجانی همراه اندوه و دودِلی داشتم. دوست داشتم که بروم ولی زانوهایم سست بود و پاهایم یارای رفتنم نبود.... همه چیز را به خدا سپردم و رفتم .... از خدای مهربانم خواستم هر چه که صلاح و مصلحت من و توست، پیش رویمان بگذارد .... و می دانم نتیجه هر چه باشد، بهترینی است که خدایمان داده است ....
گلبرگ نازنینم
این روزها بیشتر از همیشه دلتنگت هستم ...
شنبه - 2 آذر 1392
کرج - ماموت


دلتنگی های سه نفره!
