گلشید نازنینم! توی این دو ماه خیلی حرفا داشتم که برات بنویسم، انقدر حرفام زیاده که نمی دونم از کجا باید شروع کنم و چجوری بگم که تا قبل از این که تو از خواب بیدار بشی تموم بشن! البته الان که اینو دارم می نویسم 4 شهریوره و تو وارد 3 ماهگی شدی ... تا 23 تیر مامان جون و خاله سرور پیشمون بودن ... بعد از رفتن اونا عزیز و آقاجون و عمو احمد اومدن ... 24 تیر، یعنی درست روزی که تو 1 ماهه شدی، من و تو و بابی امین تنها شدیم! خیلی برام سخت بود ... هنوز تو رو نمی تونستم درست توی دستم نگه دارم، تا قبل از اون فقط برای شیر دادن و نگه داشتنت بغلت میکردم .... لباس پوشیدن، حمام کردن و .... بابی امین هم که حسابی سر خودشو شلوغ کرده بود و صبح وقتی که بیدار م...